دیروز وقتی از نمایشگاه کتاب به اتفاق دوستم قصد برگشت به خونه داشتیم، مترو را بهترين و سريعترين گزينه ممكن انتخاب كرديم، مثل هميشه واگنهاي مترو پر از اتفاقات ريز و درشتي است كه هر وقت به ايستگاه مقصد ميرسي كلي سوژه براي تعريف كردن داري.
ميان شلوغي مترو به صورت كاملا اتفاقي دو صندلي براي من و دوستم خالي شد تا اين موضوع به عينه براي ما اثبات شود كه ميتوان گاهي
شانس نشستن بر روي صندليهاي مترو را داشته باشي.
گرم صحبت در خصوص وضعيت نمايشگاه و كتابهاي عرضه شده در آن بوديم كه از فاصله چند قدمي ام متوجه دختري ۷-۸ ساله شدم، دختري كه هاله معصوميت تمام چهرهاش را گرفته بود، با متانتي خاص راهمي رفت و از مسافرين مترو در خواست ميكرد تا يكي از فالهايش را بخرند.
نتوانستم كه از او فالي نخرم، كيفم را باز كردم يك دويست توماني به او دادم و فالي كه به سمتم گرفته بود را قبول نكرد اما از من خواست ه فال را از بگيرم نتوانستم مقاومت كنم چون خيلي جدي تحت تاثير رفتار و چهرهمعصومش قرار گرفته بودم. در همين حين دوستم نيز در كيف جيبي اش به دنبال پول خوردي ميگشت كه ميدانستم نيست، چرا كه ده دقيقهقبلش با پولهاي خوردش بستني هندونهاي رو براي اولين بار تجربه كردهبوديم.
دخترك وقتي پول را از من گرفت آرام و با متانت خاصي گفت: گوشتو بيار جلو. من كه محو چشاش شده بودم گوشمو بردم جلو.... يه جملهاي زير گوشم گفت كه تنها تونستم بخندم. دوستم كنجكاو بود بدونه كه دخترك زير گوشم چي گفته بود،خنديم گذاشتم دختر فالفروش يه كم دورتر بشه و بعد گفتم كه گفت:خسيس گدا!
اما فالي كه به من داد اين شعر زيباي حافظ بود:
ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد ننوشت كلامي و سلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سواری نفرستاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

