وقتی شعارهای "مرگ بر منافق" و "مرگ بر ضد ولایت فقیه" را از زبان این گروه سازمان یافته می شنیدم با خود فکر می کردم که در نظام جمهوری اسلامی چه اتفاقی افتاده است که یکی از یاران و نزدیکان شناخته شده بنیانگذار این نظام، که هر جا که بنشیند و از هر چه که سخن بگوید نام و یاد خمینی دغدغه و بخش عمده کلامش را تشکیل می دهد مستوجب چنین برخورد و بی حرمتی باشد؟
مگر در کارنامه کروبی چه دیده اید که درب دانشگاه بر روی او می بندید و گروهی حرفه ای را شهر به شهر در پی اش راه می اندازید تا مگر صدایش را مردم نشوند؟ به جز کلام امام (ره) از چه چیزی حرف می زند که مایه نگرانی شما شده و قصد جانش می کنید و در مسجد و دانشگاه بر رویش می بندید؟ مگر محمد خاتمی در هشت سال از عمر سی ساله نظام، جز عزت و سربلندی ایران در جهان و پیوند دوباره خستگان و مایوسان عملکردهای نابخردانه، تنگ نظرانه و نامردمانه برخی مسئولان، به نظام جمهوری اسلامی کار دیگری کرده است که باید درب امامزاده را بر سخنرانی وی در شیراز ببندید؟
مگر در جمهوری اسلامی قرار نبود که مارکسیست ها هم در دانشگاه ها کرسی داشته باشند؟ مگر ایران را در "کلمبیا" آزادترین کشور جهان نمی خوانید؟ مگر نمی گویید که بزرگان آمریکا _آنکه شیطان بزرگ است_ بیایند و به راحتی در دانشگاه های ایران سخنرانی کنند؟ چرا صد روز مانده به انتخابات برای آنها که عمرشان را برای انقلاب و نظام نهادند برق قمه نشان می دهید، درب خانه خدا و کانون فکر و دانش می بندید و شهر آشوبی می کنید؟
تکفیر کردن و تهمت بی دینی زدن به رقیبان سیاسی در جمع های مومنان جوان و ساده دل و برآشوب کردن و تشویق به اخلال و تشنج ، آنهم در هنگامه انتخابات ریاست جمهوری چیزی نیست جز ابزاری کردن دین و کوبیدنش برسر رقیب. "همیشه بی سوادها و نادانها و جاهلها وقتی که در مقابل دانشمندها،با قدرتها، با هنرها قرار می گیرند و می بینند جامعه برای اینها احترام قائل است،آثار علمیش را می بیند،ابزار دیگری که ندارد، اگر بگویند بی سواد است،آثار علمیش را می بینند،اگر بگویند بی عقل است عقلش را دارند می بینند، چه بگویند؟ آخرش می گویند این دین ندارد،این کافر است، این مسلمان نیست " (شهید مطهری،سیری در سیره ائمه اطهار،ص 44)
البته سوابقی از این دست نه تنها در 8 سال دولت اصلاحات خصوصا سالهای اولیه آن به وفور و به عبارتی مشهور "هر روز یکبار" مشاهده می شد، که متاسفانه در تاریخ اسلام نیزجایگاه و سابقه ای پر رنگ دارد، شهید مطهری، "حاصل عمر" امام (ره) در مقدمه کتاب عدل الهی به مناقشه اشاعره و معتزله می پردازد، پیروان مکتب معتزله خود را پای بند به سنت نبوی و معتزله ی ها را "روشنفکرانی ضد سنت" می دانستند، "اختلاف دید و نگرش معتزله و اشاعره هیچ گونه ربطی به میزان پایبندی آنها به دین اسلام ندارد. معتزله عملا از اشاعره نسبت به اسلام دلسوز تر، پایبند تر و فداکار تر بودند. معمولا نهضتهای روشنفکری، هر چند از یک خلوص کامل برخوردار باشند، در مقابل متظاهران به تعبد و تسلیم، ولو اینکه از هر نوع صفا و خلوص نیت بی بهره باشند، مورد چنین اتهاماتی در میان عوام واقع می شوند" (مجموعه آثار، جلد 1 ص 45)
امروز بار دیگر صدای پای گروههای خودسر و سالوسگر پس از چند سالی که از عرصه به دور و سرگرم کارهای اجرایی شده بودند به گوش می رسد، منتها با اندکی تفاوت آنهم اینکه اینبار با تجربه تر و سازماندهی تر شده و با حمایت های بیشتری وارد میدان شده اند و حاظر نیستند در رقابتی سالم و جوانمردانه حاضر شوند، وظیفه اصلاح طلبان این است که با درس گیری از 8 سال دولت اصلاح طلب و در چهارچوب قانون و مشی مصلحانه، محکمتر از پیش در صحنه بمانند و به قول شیخ اصلاحات اگر دانشگاه و مسجد را بر آنها ببندند در خیابانها و کوچه ها از اهداف انقلاب و حقوق ملت بگویند و مانع شوند تا سرنوشت انقلاب به دست نا اهلان بیفتد.
خیلی زود متوجه کبودی زیر چشم راستش شدم، نیمی شوخی و نیمی جدی پرسیدم حاج آقا دعوا کردی؟ نگاهم کرد و با خنده گفت:آره بد جوری هم کتک خوردم!
حالا بیشتر متوجه قیافه اش شدم،اصلا به آدمهای اهل دعوا نمی خورد، با کنجکاوی و ناباوری سئوالم را دوباره پرسیدم، گفت که در بازار به عنوان "باربر" کار می کند، چند روز پیش وقتی باری را روی گاری جابجا می کرد، یکی از کارتن ها افتاده و با صورتش برخورد کرده است و این کبودی نیز نتیجه افتادن کارتن در موقع کار بوده.
باور کردنش برام مشکل بود، با خودم گفتم یعنی امکان داره هنوز افرادی از طبقه روحانیون باشن که نان خود را از طریق کارکردن، کاری مثل خیلی از مردم و با عرق جبین و سختی به دست بیاورند؟
این چند روز تصویر آن روحانی جوان و ریز جثه مشغله ذهنم شده، نمی دانم او از جمله آخرین افراد طبقه روحانی است که هنوز حاضر است تن به مشاغلی پیش پا افتاده و سخت چون باربری در بازار بدهند،کاری که خیلی از هم مسلکان او و حتی ما آنرا ناپسند و به دور از جایگاه خود می دانیم، یا آنکه برخی از روحانیون همچون او احساس می کنند که بخش هایی از روحانیت با مردم فاصله گرفته اند و باید از گسترده تر شدن این شکاف جلوگیری کرد و راه آن بازگشت به بطن جامعه است.
آن روز در دل به او افتخار کردم، احساس کردم که او یک روحانی واقعی است، نماینده همان روحانیونی که مردم در سال 57 گرد آنها حلقه زدند ، خیابانهای ایران را پر کردند و نظامی دیگر را برای کشور طراحی کردند، 30 سال پس از انقلاب کمتر می توان از روحانیونی که راضی به کارهایی ساده و مشقت بار باشند نشانی یافت. اما این دوست روحانی ما ماند تا افرادی چون من راز کار روحانیون انقلابی در سالهای رژیم پهلوی را بهتر درک کنند، سادگی، صمیمیت،روحانیت و از جنس مردم بودن همان چیزی است که مردم در روحانیون انقلابی می یافتند.
و اما امروز...دعا بفرمایید!

